بررسی عشق و انواع آن

فایل های صوتی استاد سبوحی با موضوع عشق و انواع آن در نگاه حافظ تقدیم به شما ادب دوستان گرامی می گردد :

دریافت فایل صوتی بررسی عشق و انواع آن

دریافت فایل صوتی عشق عام و خاص

دریافت فایل صوتی صادر اول

دریافت فایل صوتی عشق اخص

خاک کوی دوست

 

 من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم  صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم  باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور  با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم  تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است  گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم  هرگز نمی‌شود ز سر خود خبر مرا  تا در میان میکده سر بر نمی‌کنم  ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن  محتاج جنگ نیست برادر نمی‌کنم  این تقویم تمام که با شاهدان شهر  ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم  حافظ جناب پیر مغان جای دولت است  من ترک خاک بوسی این در نمی‌کنم

 

ادامه نوشته

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

 

      علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را  که به ماسوا فکندی همه سایه هما را  دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین  به علی شناختم من به خدا قسم خدا را  به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند  چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را  مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ  به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را  برو ای گدای مسکین در خانه علی زن  که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را  بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من  چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا  بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب  که علم کند به عالم شهدای کربلا را  چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان  چو علی که میتواند که بسر برد وفا را  نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت  متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را  بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت  که ز کوی او غباری به من آر توتیا را  به امید آن که شاید برسد به خاک پایت  چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را  چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان  که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را  چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم  که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را  «همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی  به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»  ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب  غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

ادامه نوشته

خدا را بر آن بنده بخشایش است

 

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

ادامه نوشته

باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم

 

 

ادامه نوشته

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

 

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هر چه دیده بیند دل کند یاد

 

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

 

هر سو که دويديم همه سوي تو ديديم

 

        ما رند و خراباتي و ديوانه و مستيم  پوشيده چه گوييم ، همينيم که هستيم     چون قسمت ما روز ازل جام بلا بود  پيداست که تا شام ابد واله و مستيم     هر سو که دويديم همه سوي تو ديديم  هر جا که رسيديم سر کوي تو ديديم     روي همه خوبان جهان بهر تماشا  ديديم ، ولي آينه ي روي تو ديديم     هر قبله که بگزيد دل از بهر عبادت  آن قبله ي دل را خم ابروي تو ديديم     در ديده ي شهلاي بتانِ همه عالم  کرديم نظر ، نرگس جادوي تو ديديم     هر عاشق دیوانه که دربندگي تست  بر پای دلش ،سلسله ی موی تو دیدیم     سرحلقه ی رندان خرابات مغان را   اندر شکن حلقه ی گیسوی تو دیدیم  --------   شمس مغربی     @ghandeparsi

 

ما رند و خراباتي و ديوانه و مستيم

پوشيده چه گوييم ، همينيم که هستيم

 

چون قسمت ما روز ازل جام بلا بود

پيداست که تا شام ابد واله و مستيم

 

هر سو که دويديم همه سوي تو ديديم

هر جا که رسيديم سر کوي تو ديديم

 

روي همه خوبان جهان بهر تماشا

ديديم ، ولي آينه ي روي تو ديديم

 

هر قبله که بگزيد دل از بهر عبادت

آن قبله ي دل را خم ابروي تو ديديم

 

در ديده ي شهلاي بتانِ همه عالم

کرديم نظر ، نرگس جادوي تو ديديم

 

هر عاشق دیوانه که دربندگي تست

بر پای دلش ،سلسله ی موی تو دیدیم

 

سرحلقه ی رندان خرابات مغان را

 اندر شکن حلقه ی گیسوی تو دیدیم

-------- 

شمس مغربی

 

@ghandeparsi

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

 

ادامه نوشته

ما از پاپ کاتولیک‌ تر شده‌ایم

 

 این اصرار بر ترویج زبان انگلیسی در کشور ما یک کار ناسالم است. بله، زبان خارجی را باید بلد بود امّا زبان خارجی که فقط انگلیسی نیست، زبان علم که فقط انگلیسی نیست. چرا زبانهای دیگر را در مدارس به‌عنوان درس زبان معیّن نمیکنند؟ چه اصراری است؟  این میراث دوران طاغوت است، این میراث دوران پهلوی است. [مثلاً] زبان اسپانیولی؛ امروز کسانی که به زبان اسپانیولی حرف میزنند کمتر از کسانی نیستند که به زبان انگلیسی حرف میزنند؛ در کشورهای مختلف، در آمریکای لاتین یا در آفریقا کسان زیادی هستند. مثلاً میگویم؛ بنده حالا مروّج [زبان] اسپانیا نیستم که بخواهم برای آنها کار بکنم، امّا مثال دارم میزنم. چرا زبان فرانسه یا زبان آلمانی تعلیم داده نمیشود؟  زبانهای کشورهای پیشرفته‌ی شرقی هم زبان بیگانه است، اینها هم زبان علم است.     آقا جان! در کشورهای دیگر به این مسئله توجّه میکنند و جلوی نفوذ و دخالت و توسعه‌ی زبان بیگانه را میگیرند؛ ما حالا از پاپ کاتولیک‌ تر شده‌ایم!  آمده‌ایم میدان را باز کرده‌ایم و علاوه بر اینکه این زبان را کرده‌ایم زبانِ خارجیِ انحصاریِ مدارسمان، مدام داریم می‌آوریمش [در مقاطع] پایین؛ در دبستانها و در مهدِکودک‌ها! چرا؟ ما که میخواهیم زبان فارسی را ترویج کنیم، باید یک عالَم خرج کنیم و زحمت بکشیم. [وقتی‌] کرسی زبان را در یک‌جا تعطیل میکنند، باید تماسهای دیپلماتیک بگیریم که چرا کرسی زبان را تعطیل کردید. نمیگذارند، اجازه‌ی دانشجو گرفتن نمیدهند، امتیاز نمیدهند، برای اینکه زبان فارسی را یک‌جا میخواهیم ترویج کنیم؛ آن‌وقت ما بیاییم زبان آنها را خودمان با پول خودمان، با خرج خودمان، با مشکلات خودمان ترویج کنیم. این عقلائی است؟ من نمیفهمم! این را داخل پرانتز گفتم، برای اینکه همه بدانند، توجّه کنند. [البتّه‌] نمیگویم که فردا برویم زبان انگلیسی را در مدارس تعطیل کنیم؛ نه، حرف من این نیست؛ حرف این است که بدانیم چه‌کار داریم میکنیم؛ بدانیم طرف میخواهد چگونه نسلی در این کشور پرورش بیابد،  و با چه خصوصیّاتی.

 

 

ادامه نوشته

دل به پاییز نسپرده ایم!!

 

   سراپا اگر زرد پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم   چو گلدان خالی ، لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم   اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم اگر خون دل بود ، ما خورده ایم   اگر دل دلیل است ، آورده ایم اگر داغ شرط است ، ما برده ایم   اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم ! اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !   گواهی بخواهید ، اینک گواه : همین زخمهایی که نشمرده ایم !   دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم  قیصر امین پور

 

 

ادامه نوشته

نقد عُمرت ببرد غصه ی دنیا به گزاف

 

 

نقد عُمرت ببرد غصه ی دنیا به گزاف

گر شب و روز در این قصه ی مشکل باشی

ادامه نوشته

گفت: کار شرع ، کار درهم و دینار نیست

 

   محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت  مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست     گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی  گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست     گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم  گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست     گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم  گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست     گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب  گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست     گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان  گفت: کار شرع ، کار درهم و دینار نیست     گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم  گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست     گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه  گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست     گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی  گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست     گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را  گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 

ادامه نوشته

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

 

   ساقی به نور باده برافروز جام ما  مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما     ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم  ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما     هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق  ثبت است بر جریده عالم دوام ما     چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان  کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما     ای باد اگر به گلشن احباب بگذری  زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما     گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری  خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما     مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است  زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما     ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست  نان حلال شیخ ز آب حرام ما     حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان  باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما     دریای اخضر فلک و کشتی هلال  هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

 

ادامه نوشته

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

به امید ظهور فرزند نرگس ، آخرین ذخیره ی پروردگار بر روی کره ی خاکی زمین

   مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید  که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید     از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش  زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید     زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس  موسی آنجا به امید قبسی می‌آید     هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست  هرکس آنجا به طریق هوسی می‌آید     کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست  این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید     جرعه‌ای ده که به میخانهٔ ارباب کرم  هر حریفی ز پی ملتمسی می‌آید     دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است  گو بران خوش که هنوزش نفسی می‌آید     خبر بلبل این باغ بپرسید که من  ناله‌ای می‌شنوم کز قفسی می‌آید     یار دارد سر صید دل حافظ یاران  شاهبازی به شکار مگسی می‌آید

 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

 

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

 

ادامه نوشته

من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم

شعری زیبا از آیت الله خامنه ای :

 

من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم
از آن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم

همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس
من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم  !


رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم

همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار می ترسم  !

سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست
من از بی مهری این ابر های تار می ترسم!


تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم!

طببیم داده پیغامم بیا دارویت آماده است
از آن شرمی که دارم از رخ عطار می ترسم

شنیدم روز و شب از دیده ات خون جگر ریزد
من از بیماری آن دیده خونبار می ترسم!

به وقت ترس و تنهایی، تو هستی تکیه گاه من
مرا تنها میان قبر خود نگذار می ترسم!

دلت بشکسته از من لکن ای دلدار رحمی کن
من از نفرین و از عاق پدر بسیار می ترسم!

هزاران بار رفتم از درت شرمنده برگشتم
ز هجرانت نترسیدم ولی این بار می ترسم!

دمی وصلم ، دمی فصلم ، دمی قبضم ، دمی بستم
من از بیچارگی آخر این کار می ترسم!

جهان را قطره اشکی می کند ویران
من از اشکی که می ریزد زچشم یار می ترسم

 

این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست

 

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

 

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

 

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست

پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

 

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت

این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست

 

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

این گرگ سالهاست که با گله آشناست

 

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است

آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

 

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن

تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

 

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

آخرین منزل هستی این است

 

اینکه خاک سیهش بالین است	     	اختر چرخ ادب پروین است گر چه جز تلخی ز ایام ندید	     	هر چه خواهی سخنش شیرین است صاحب آن همه گفتار، امروز	     	سائل فاتحه و یاسین است دوستان به که ز وی یاد کنند	     	دل بی دوست دلی غمگین است خاک در دیده بسی جان فرساست	     	سنگ بر سینه بسی سنگین است بیند این بستر و عبرت گیرد	     	هر که را چشم حقیقت‌بین است هر که باشی و ز هر جا برسی	     	آخرین منزل هستی این است آدمی هر چه توانگر باشد	     	چون بدین نقطه رسد مسکین است اندر آنجا که قضا حمله کند	     	چاره تسلیم و ادب تمکین است زادن و کشتن و پنهان کردن	     	دهر را رسم و ره دیرین است خرم آن کس که در این محنت گاه	     	خاطری را سبب تسکین است

 

اینکه خاک سیهش بالین است       اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید       هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آن همه گفتار، امروز       سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند       دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست       سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد       هر که را چشم حقیقت‌بین است
هر که باشی و ز هر جا برسی       آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد       چون بدین نقطه رسد مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند       چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن       دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آن کس که در این محنت گاه       خاطری را سبب تسکین است

 

 

 

دختر شینا

مقام معظم رهبری درباره کتاب " دختر شینا " فرمودند:

کتاب خوبی بود. هم داستان خوبی داشت و هم خوب به جزئیات توجه کردید. واقعاً همسران شهدا اجر فراوانی دارند و نصف اجر شهدا متعلق به همسر و خانواده آنها است.

 

«دختر شینا» یکی از هزاران روایت ناگفته همسران شهدا است.  همسرانی که با تمام وجود تلاش کردند تا ضمن حفظ کانون خانواده خود، پشتیبان و مایه دلگرمی همسرانشان باشند. در بخش‌های پایانی این اثر می‌خوانیم:  ««... کمی بعد با پنج بچه قد و نیم‌قد نشسته بودم سرخاکش باورم نمی‌شد صمد آن زیر باشد؛ زیر یک خروار خاک. هر کاری کردم بگذارند کمی کنارش بنشینم. نگذاشتند. دستم را گرفتند و سوار ماشین کردند. وقتی برگشتیم، خانه پر از مهمان بود. دوستانش می‌آمدند.  از خاطراتشان با صمد می‌گفتند. هیچکس را نمی‌دیدم هیچ صدایی نمی‌شنیدم. باورم نمی‌شد صمد من آن کسی باشد که آن‌ها می‌گفتند.  دلم می‌خواست سریعتر همه بروند. خانه خالی بشود. من بمانم و بچه‌ها. مهدی را بغل کنم. زهرا را ببوسم. موهای خدیجه را ببافم. معصومه را روی پاهایم بنشانم. در گوش سمیه لالایی بخوانم. بچه هایم را بو کنم. آن‌ها بوی صمد را می‌دادند.  هر کدامشان نشانی از صمد توی صورتشان داشتند. همه رفتند تنها شدم. تنها ماندم. تنها ماندیم. مهدی سه ساله مرد خانه ما شد... .» 

 

 

«دختر شینا» یکی از هزاران روایت ناگفته همسران شهدا است.

همسرانی که با تمام وجود تلاش کردند تا ضمن حفظ کانون خانواده خود، پشتیبان و مایه دلگرمی همسرانشان باشند. در بخش‌های پایانی این اثر می‌خوانیم:

««... کمی بعد با پنج بچه قد و نیم‌قد نشسته بودم سرخاکش باورم نمی‌شد صمد آن زیر باشد؛ زیر یک خروار خاک. هر کاری کردم بگذارند کمی کنارش بنشینم. نگذاشتند. دستم را گرفتند و سوار ماشین کردند. وقتی برگشتیم، خانه پر از مهمان بود. دوستانش می‌آمدند.

از خاطراتشان با صمد می‌گفتند. هیچکس را نمی‌دیدم هیچ صدایی نمی‌شنیدم. باورم نمی‌شد صمد من آن کسی باشد که آن‌ها می‌گفتند.

دلم می‌خواست سریعتر همه بروند. خانه خالی بشود. من بمانم و بچه‌ها. مهدی را بغل کنم. زهرا را ببوسم. موهای خدیجه را ببافم. معصومه را روی پاهایم بنشانم. در گوش سمیه لالایی بخوانم. بچه هایم را بو کنم. آن‌ها بوی صمد را می‌دادند.

هر کدامشان نشانی از صمد توی صورتشان داشتند. همه رفتند تنها شدم. تنها ماندم. تنها ماندیم. مهدی سه ساله مرد خانه ما شد... .»

ادامه نوشته

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

 

 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

 .

.

.

.

ادامه مطلب

 

 

ادامه نوشته

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد

 

  روز هجران و شب فرقت یار آخر شد  زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد  آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود  عاقبت در قدم باد بهار آخر شد  شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل  نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد  صبح امید که بد معتکف پرده غیب  گو برون آی که کار شب تار آخر شد  آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل  همه در سایه گیسوی نگار آخر شد  باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز  قصه غصه که در دولت یار آخر شد  ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد  که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد  در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را  شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

 

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

 

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

 

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

 

صبح امید که بد معتکف پرده غیب

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

 

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

 

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز

قصه غصه که در دولت یار آخر شد

 

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد

که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

 

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را

شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

 

 

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

 

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست  در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست     در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست  در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

 

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

 

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

 

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

 

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

 

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

 

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبة لله نیست

 

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

 

بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

 

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

 

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

 

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست

عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست

 

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست  در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست     در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست  در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست